─=≡Ξ║ علوم آزمایشگاهی ║Ξ≡=─
صفحات وبلاگ
نویسنده: افضل نیا - سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٩

نفس آدمها

سربه سر افسرده است

روزگاری است

در این گوشه

پژمرده هوا

هر نشاطی مرده است

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

**************

روشن است

آتش درون شب

وز پس دودش

طرحی از ویرانه های دور

گر به گوش آید

صدایی خشک

استخوان مرده

می لرزد درون گور

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

**************

           شاخه ها             

پژمرده است

سنگ ها

افسرده است

رود می نالد

جغد می خواند

غم بیامیخته

با رنگ غروب

می تراود زلبم

قصه ی سرد :

دلم افسرده

در این تنگ

غروب

هر دم این بانگ

برآرم از دل

وای این شب

چقدر تاریک است

تکیه گاهم اگر امشب

لرزید

بایدم دست به دیوار

گرفت

با نفس های تبسم

پیوندی ست

قصه ام دیگر زنگار

گرفت.

 
نویسنده: افضل نیا - چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٩

خدایا کفر نمی گویم

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

پریشانم

چه میخواهی تو از جانم؟!!

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی

خداوندا!!

اگر روزی زعرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای تکه نانی

به زیر پای نامردان بیندازی

وشب آهسته و خسته

تهی دست و زبان بسته

به سوی خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر میگویی

نمیگویی؟!

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

خداوندا!

اگر در روز گرماخیز تابستان

تنت بر سایه دیوار بگشایی

لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری

وقدری آنطرف تر

عمارت های مرمرین بینی

واعصابت برای سکه ای این سو وآن سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر میگویی

نمیگویی؟!!

خداوندا اگر روزی بشر گردی

زحال بندگانت باخبر گردی

پشیمان میشوی از غصه خلقت از این بودن از این بدعت

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است.

چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و

از احساس سرشار است.



**دکتر علی شریعتی**

نویسنده: افضل نیا - پنجشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸۸

 

 

 

مرغ مهتاب
می خواند.
ابری در اتاقم می گرید.
گل های چشم پشیمانی می شکفد.
در تابوت پنجره ام پیکر مشرق می لولد.
مغرب جان می کند،
می میرد.
گیاه نارنجی خورشید
در مرداب اتاقم می روید کم کم
بیدارم
نپنداریدم در خواب
سایه ی شاخه ای بشکسته
آهسته خوابم کرد.
اکنون دارم می شنوم
آهنگ مرغ مهتاب
و گل های چشم پشیمانی را پرپر می کنم.

 

 

 
نویسنده: افضل نیا - چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸

نویسنده: افضل نیا - چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸

شب سردیست و من افسرده                  

راه دوریست و پایی خسته                

تیرگی هست و چراغی مرده                 

 میکنم تنها از جاده عبور                    

دور ماندند زمن آدمها                 

   

سایه ای از سر دیوار گذشت   

غمی افزود مرا بر غمها       

  فکر تاریکی این ویرانی          

بیخبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی       

نیست رنگی که بگوید با من      

اندکی صبر سحر نزدیک است       

هردم این بانگ بر آرم از دل           

وای این شب چقدر تاریک است           

 خنده ای کو که به دل انگیزم؟           

قطره ای کو که به دریا ریزم؟         

صخره ای کو که بدان آویزم؟            

مثل این است که شب نمناک است           

دیگران را هم غم هست به دل          

غم من لیک غمی غمناک است            


سهراب

نویسنده: افضل نیا - جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸


ناسزاگفتن آن دلبرشیرین عجب است 

ناسزاگفت که تادل به سزایی برسد

هروقت یک کسی آمد وناسزایی به شماگفت بدانید که یک صفتی دروجود شما بوده که استحقاق این ناسزا را پیدا کرده اید ونبایدازدست آن  فردناراحت شویدبلکه بایدآن فرد می آمد وشماراآگاه می کرد ازآن ناسزایی که دروجودشماهست و اوآمده ویک هدیه ای پبه شما داده 

بنابراین رنجش ازکسی نباید داشت ولی باخدای خودتان صحبت کنیدوببینید که چه کاربدی کرده بودید که آن فردرافرستاده سراغ شما وبدانیدکه آن ناسزارااوگفته تا که هوشیارتان کند وخوبتان کندوآن فردماموری بیش نبوده بررساندن آن قبض ورنجش اگرازاو داشته باشید نشانه کافری   وجهل وخودبینی است

وفاکنیم وملامت کشیم وخوش باشیم

که درطریقت ما کافری است رنجیدن

دکتر الهی قمشه ای

نویسنده: افضل نیا - جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸

خدایا! عذر می‏خواهم از این که در مقابل تو می‏ایستم و

از خود سخن می‏گویم و خود را چیزی به حساب می‏آورم که تو را

شکر کند و در مقابل تو بایستد و خود را طرف مقابل به حساب آورد!

خدایا! تو را شکر می‏کنم که اشک را آفریدی،

که عصاره حیات انسان است، آنگاه که در آتش عشق می‏سوزم،

یا در شدت درد می‏گدازم، یا در شوق زیبایی و ذوق عرفانی

آب می‏شوم، و سروپای وجودم روح می‏شود، لطف می‏شود،

عشق می‏شود، سوز می‏شود، و عصاره وجود بصورت اشک،

آب می‏شود و به عنوان زیباترین محصول حیات، که وجهی به عشق

و ذوق دارد، و وجهی دیگر به غم و درد، بر دامان وجود فرو می‏چکد.

اگر خدای بزرگ از من سندی بطلبد، قلبم را ارائه خواهم داد،

و اگر محصول عمرم را بطلبد، اشک را تقدیم خواهم کرد.

خدایا! تو را شکر می‏کنم که به من درد دادی و نعمت درک درد

عطا فرمودی، تو را شکر می‏کنم که جانم را به آتش غم سوزاندی،

و قلب مجروحم را برای همیشه داغدار کردی، دلم را سوختی

و شکستی، تا فقط جایگاه تو باشد.

خدایا! تو را شکر می‏کنم که مرا بی‏نیاز کردی،

تا از هیچ‏کس و از هیچ‏چیز انتظاری نداشته باشم.

خدایا! راهنمایم باش تا حق کسی را ضایع نکنم، که بی‏احترامی

به یک انسان، همانا کفر خدای بزرگ است.

خدایا! مرا از بلای غرور و خودخواهی نجات ده،

تا حقایق وجود را ببینم و جمال زیبای تو را مشاهده کنم.

خدایا! خوش دارم گمنام و تنها باشم،

تادر غوغای کشمکش‏های پوچ مدفون نشوم.

خدایا! تو را شکر می‏کنم که لذت معراج را بر روحم ارزانی داشتی،

تا گاه‏گاهی از دنیای ماده درگذرم، و آنجا جز وجود تو را نبینم و

جز «بقاء»ی تو چیزی نخواهم، و بازگشت از «ملکوت اعلی»

برای من شکنجه‏ای آسمانی باشد که دیگر به چیزی دل نبندم

و چیزی دلم را نرباید.


مصطفی چمران

دکترای فیزیک پلاسما از دانشگاه برکلی آمریکا

شهادت 31 خرداد سال60 دهلاویه خوزستان


نویسنده: افضل نیا - جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸


پیش از اینها فکر میکردم خدا
خانه ای دارد میان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس وخشتی از طلا
پایه های برجش از عاج وبلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان


رعد و برق شب صدای خنده اش
سیل و طوفان نعره توفنده اش
دکمه پیراهن او آفتاب
برق تیغ و خنجر او ماهتاب
هیچکس از جای او آگاه نیست
هیچکس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود




آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین

بود اما در میان ما نبود
مهربان و ساده وزیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
هر چه می پرسیدم از خود از خدا
از زمین، از آسمان،از ابرها
زود می گفتند این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست
آب اگر خوردی ، عذابش آتش است
هر چه می پرسی ،جوابش آتش است
تا ببندی چشم ، کورت می کند
تا شدی نزدیک ،دورت می کند

کج گشودی دست، سنگت می کند
کج نهادی پای، لنگت می کند
تا خطا کردی عذابت می کند
در میان آتش آبت می کند
با همین قصه دلم مشغول بود
خوابهایم پر ز دیو و غول بود
نیت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود

 

مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
مثل تکلیف ریاضی سخت بود
*****
تا که یکشب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر
در میان راه در یک روستا
خانه ای دیدیم خوب و آشنا

زود پرسیدم پدر اینجا کجاست
گفت اینجا خانه خوب خداست!
گفت اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند
با وضویی دست ورویی تازه کرد
با دل خود گفتگویی تازه کرد
گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست اینجا در زمین؟
گفت آری خانه او بی ریاست
فرش هایش از گلیم و بوریاست
مهربان وساده وبی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است

می توان با این خدا پرواز کرد
سفره دل را برایش باز کرد
می شود درباره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران حرف زد

 قیصر امین پور

نویسنده: افضل نیا - جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸


می گفت موسیقی از آسمان آمده است و از جنس این دنیایی نیست بلکه نسخه ای از عالم بالاست که به زمینیان هدیه شده است و به همین دلیل است که در اوج و فرود نت های آن در ساحل آن دنیا فرود می آیی بدون اینکه متوجه باشی ، تمامی مرزها و فاصله ها را از میان برداشته می بینی .

می گفت موسیقی طبیعت ، سلام خداوندی است به انسان. از صدای موزون چکاوک  و فاخته گرفته تا صدای به ظاهر نا موزون کلاغ ، از صدای جیرجیرک در دل شب گرفته تا صدای سهمگین والها در دریا ، از صدای شرشر باران گرفته تا صدای محزون باد بر شاخسارها ،همه و همه موسیقی ایی است برای وادار کردن  بشر برای حضور در این گردهمایی اطوار گوناگون ، تا اینکه چنگی به دل و تار خویش بزند و  سر از عوالم بالا در آورد  و با این خنیاگریهایش جواب سلام خداوندی را بدهد.

می گفت در آسمان شب غوغایی است. ستارگان با سکوت ظاهری خویش سمفونی بزرگی ترتیب داده اند که هر دل بیداری را در حیرت عجیبی فرو می برد از ماه گرفته که رهبر ارکستر است، و زهره که ویولن سل می نوازد، خوشه پروین که سنتور می زند، ستاره دنباله دار که هر از گاهی به دف می زند و فرشتگان را به سماع می نشاند همه و همه در سکوت پر خروش خویش عرشیان و فرشیان را به دست افشانی وادار می کنند.

می گفت خداوند صورت مطلق و نظم محض است و موسیقی تجلی و نمودی از آن صورت و فرم مطلق.

می گفت هر روز ما روز الستی دیگر است که در آن با "بلی" گفتنهای بی شماری مواجه ایم و موسیقی جواب آن "الست بربکم "است که در روز ازل به خالق خویش گفتیم و هر ساز و نوایی که در این عالم به گو ش می رسد ساز و نوایی است که در روز الست شنیده ایم و گرنه اینقدر با شنیدن آن ها هوش از سر ما نمی پرید!


نویسنده: افضل نیا - جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸


روزی مردی جوان نزد شیوانا، استاد معرفت آمد و از او خواست تا راز معرفت را برایش بازگو کند. شیوانا در جمع مریدانش مشغول تدریس بود. به خاطر وجود مرد جوان درس را قطع کرد و از یارانش خواست تا قاشقی چوبی و تخت را همراه ظرفی روغن مایع برای او بیاورند. سپس قاشق را به دست مرد داد و آن را از روغن پر کرد و از مرد خواست در مدرسه و باغ مدرسه حرکت کند و هر آن چه می بیند را به خاطر بسپارد و دوباره نزد آن ها برگردد. فقط باید مواظب باشد که حتی یک قطره روغن نیز روی زمین نریزد که در غیر این صورت از معرفت و راز معرفت دیگر خبری نخواهد بود. 

مرد جوان قاشق را با دقت و تمرکز زیاد در دست گرفت و با قدم های آهسته و دقیق در حالی که یک لحظه نگاهش را از قاشق بر نمی داشت ساختمان مدرسه را دور زد و بعد از عبور از تمام معابر باغ دوباره به جمع شیوانا و شاگردانش بازگشت. شیوانا نگاهی به قاشق روغن انداخت و دید که صحیح و سالم است. آن گاه از مرد جوان پرسید: خوب! اکنون برای حاضرین تعریف کن که از ساختمان مدرسه و باغ چه دیدی؟!

مرد جوان مات و متحیر به جمع خیره شد و با شرمندگی اعتراف کرد که در تمام طول مسیر حواسش به قاشق و روغن آن بوده است و اصلا به شکل ساختمان و باغ دقت نکرده است. شیوانا دوباره همان قاشق را از روغن پر کرد و از او خواست دوباره همان تمرین را تکرار کند. این بار مرد جوان مات و مبهوت به زیبایی و سادگی در و دیوار مدرسه خیره شد و بی توجه به اینکه روغن از قاشق ریخته است، تمام زوایای باغ را با دقت تماشا کرد. وقتی نزد شیوانا و جمع برگشت، با شرمندگی متوجه شد که هیچ روغنی در قاشق نمانده است و قاشق خالی است. با اعتراض به شیوانا گفت که می تواند دقیق و روشن تمام زوایای مدرسه و باغ را برای جمع تشریح کند.

اما شیوانا تبسمی کرد و گفت: شرح زیبایی ها باید با ریخته نشدن روغن از قاشق همراه می شد. تو راز معرفت را پرسیدی و اکنون باید خودت آن را دریافته باشی! راز معرفت یعنی زندگی در این دنیا و مشاهده و استفاده و حظ بردن از تمام زیبایی های آن بدون این که حتی قطره ای از روغن صداقت و پاکدامنی و خلوص و صفای باطنی خود را در این مسیر از دست بدهی. این دو با هم عجین هستند و بدون داشتن همزمان این دو هرگز نمی توانی راز معرفت را دریابی!


نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :